المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

142

مروج الذهب ( فارسى )

پيمبران در آن بوده است ، گويد : « آنگاه صورت پيمبرمان محمد صلى الله عليه و سلم را بديدم بر شترى و ياران در او خيره ، نعلهاى عدنى از چرم سبز به پا و ريسمانها بكمر و مسواكها بر آن آويخته ، و بگريستم » . پس بترجمان گفت : « بپرس چرا گريه مىكند ؟ » گفتم : « اين پيمبر و پيشوا و پسر عم ما محمد بن عبد الله صلى الله عليه و سلم است » . گفت : « راست گفتى و قوم او مالك معتبرترين مملكتها شدند ولى او ملكى نديد بلكه بازماندگان وى و خليفگانش كه پس از او عهده دار كار امت شدند صاحب مملكت بودند » . و تصوير پيمبران بسيار ديدم ، يكى از آنها انگشت ميانه و بزرگ را حلقه وار بهم آورده اشاره ميكرد ، گويى ميگفت كه مخلوق به اندازهء حلقه‌ايست و يكى ديگر با انگشت خود به آسمان اشاره ميكرد گويى مخلوق را از آنچه در بالاست ميترسانيد و چيزهاى ديگر نيز بديدم ، سپس از خليفگان و رفتارشان و بسيارى از مسائل شريعت از من پرسيد و تا آنجا كه دانستم پاسخ گفتم . آنگاه گفت : « به نظر شما عمر دنيا چقدر است ؟ » گفتم : « در اين باب خلاف است بعضى گويند ششهزار سال و بعضى كمتر گويند و بعضى بيشتر گويند . » گفت : « اين را پيمبر شما گفته است ؟ » گفتم : « بله » ، و او خندهء بسيار كرد و وزيرش نيز كه ايستاده بود بخنديد و علائم انكار نمودار كرد ، گفت : « تصور نميكنم پيمبر شما چنين چيزى گفته باشد . » به خطا گفتم : « چرا او چنين گفته است » . نشان اعتراض را در چهرهء او بديدم ، آنگاه بترجمان گفت : « به او بگو حرفت را بفهم ! با ملوك جز دربارهء زبدهء مطالب سخن نگويند . مگر نگفتى كه در اين باب خلاف داريد ، پس شما در گفتار پيمبرتان خلاف كرده‌ايد ولى هر چه پيمبر گفت دربارهء آن خلاف نبايد كرد كه گفتهء پيمبر مسلم است مبادا اين سخن و نظاير آن را تكرار كنى . » و مطالب بسيار گفت كه در نتيجهء كه طول مدت از يادم رفته است ، آنگاه گفت : « چرا از پادشاه خود كه محل و نسبش به تو نزديك بود دورى گزيدى ؟ » گفتم : « به علت حوادث بصره به سيراف افتادم و همتم مرا بسوى قلمرو تو كشانيد كه از استقرار ملك و حسن رفتار و كثرت